امروز امير تو مدرسه مونده و شب به خونه خودش يا خونه هيچکدوم از فاميلا نميره. امير موفق شده با مشاور تماس بگيره و مشاور گفته که شما ميتونين روز شنبه بياين به دفتر و با هم صحبت کنيم يعني هم نرگس و هم امير با هم بحث و گفتگويي داشته باشن در مورد طلاق توافقي و روشن شدن تکليف اين زندگيه لعنتي. مطلب مشخصي که اين وسط وجود داره اينه که نرگس و امير هرگز با هم ديگه زندگي نميکنن. ديروز تو بحثاي فاميلي خيليا به اين نتيجه رسيدن که اين خونه که الان امير اومده توش؛ نحثه چون اشخاص قبلي که توش زندگي ميکردن هم با هم دچار مشکل شدن و از هم طلاق گرفتن. ضمنا اون زني که امير خونه رو ازش خريده گفته که شما هم خيري از اين خونه نمي بينيد. شايد الان به جرات بشه گفت که هيچ چيزي تلخ تر از اين واسه امير نيست که از بچه هاش جدا بشه ولي به قول خودش بايد اين کارو کرد. هرچن الان دختر بزرگ امير حاضره خون باباش رو بريزه. اين حرفيه که همه قبولش دارن چون تجربه اين رو به وضوح به همه ثابت کرده. ولي امير هم هرجور هست زودتر اينا رو فراموش ميکنه!
[6:45 AM] @ Posted by: Amir's friend
اوضاع که آرومه و اين چند روزه هيچ خبري نيست. ولي امروز امير تو مدرسش مونده. درست نفهميدم ولي انگار امير به خاطر يه اردوي کشکي اونجا مونده. امروز هرچي امير سعي کرده تا با مشاور تماس بگيره و خبرا رو در مورد نرگس بدست بياره، موفق نشده و از طرفي هم امير نميدونه چيکار کنه. يه ترس و رُعبي هم تو ايو و اون افتاده که احتمالش هست چند روزي امير بيفته تو زندان. اين يعني افتضاح. البته از طرفي هم اگه با يه دلايلي ميشه اين نظريه رو رد کرد. وقتي اين احتمال اومد وسط، خيلي مادر امير ترسيد و سعي ميکرد اين نظريه رو رد کنه. الان هم تو خانواده سر حکم قاضي که آيا امير مي افته زندان يا نه، بحث و دعوايه!
[6:53 AM] @ Posted by: Amir's friend
مدت زيادي از به روز شدن اين وبلاگ گذشته است. در اين فاصله اتفاقات زيادي افتاده است و علت به روز نشدن آن اهمال دو نفر نويسنده ي آن است. به همين خاطر تنها به روايت تيتروار حوادث چند روز گذشته (که کم هم نمي باشند) مي پردازيم.
1. ماجراي دادگاه کيفري: نرگس پرونده پاره مي کند! در اين دادگاه نرگس ترمز پاره مي کند و کاري را مي کند که به گفته ي قاضي "در 13 سال خدمت وي سابقه نداشته است"، به خاطر اين کار بي سابقه همه او در پاسگاه جهاد با نام و فاميل مي شناسند و حتي در مواردي اورا با اسم کوچک هم صدا مي کنند."هي بچه ها يک پرونده ي ديگه از نرگس!". القصه طي ماجرايي که در اين نوشته ي کوتاه نمي گنجد، نرگس يک شب را آب خنک مي خورد.
2. زير نظر گرفتن خانه ي برادر امير: صبح جمعه نرگس به تعقيب امير مي پردازد و رد اورا به خانه ي برادرش مي گيرد. از صبح تا حوالي ظهر به مزاحمت و کشيک دادن خانه ي آنها مي گذارند تا اينکه بالاخره «م» برادر امير صبرش لبريز مي شود و با او درگير مي شود. «م» با پليس 110 تماس مي گيرد و نرگس هم که طبق معمول کم نمي آورد اوهم با 110 تماس مي گيرد! بالاخره ماجراي شکايت و پاسگاه تا بعد از ظهر همان روز ادامه مي يابد...
3. دادگاه ماجراي ديروز: قاضي نرگس را براي مزاحمت و از ديوار خانه مردم بالا رفتن مجرم مي شناسد اما طبق معمول به دليل زن بودن او و مسئول خانواده بودنش تنها به تعهد گرفتن از او قناعت مي کند و «م» هم به قسم خوردن او رضايت مي دهد.
4. نرگس از خروج از دادگاه جلوي امير و «م» ويراژ مي دهد و زبان درازي مي کند.
5. توي خونه ي همتون "کولتوف ملوتوف" مي اندازم! اين آخرين (و البته بامزه ترين) تهديد اوست.
[2:51 AM] @ Posted by: Amir's friend
از دادگاه صبح چه خبر؟
جدید ترین خبر اینه که صبح امیر رفته دادگاه. اول که نرگس«م» (دختر کوچيکش) رو هم همراه داشته ولی امیر به این کار نرگس اعتراض کرده که این زن میخواد من رو تحت تاثیر بچه قرار بده و قاضی قبول کرده اما نرگس گفته که چیه میترسی رسوا بشی؟ و در همین حال که قاضی به«م» گفته برو بیرون، «م» زده زیر گریه و جیغ زدن. در نتیجه قاضی گفته که بیخیال بابا بذار این همین جا بمونه. و دادگاه ادامه پیدا کرده. اول نرگس با لحن دعوا به قاضی گفته که چرا پرونده قبلی رو به نفع من تموم نکردین؟ و قاضی هم با یه جواب درست حسابی گفته که مگر هرکس شکایت میکنه رای هم باید به نفع اون باشه. ضمنا قاضی این پرونده هم همون قاضیه پرونده عدم تمکین نرگسه. و دو تا حرفاشون رو زدن. نرگس گفته که این تمام شیرنیای منو چپه کرده و دوست داره من گدا باشم و دستم به دهن خودم نرسه. معلوم شده که خانوم هوشمند همه چیز رو به نرگس گفته و تهدیدش کرده به بیرون کردن. امیر هم همه چیز رو دوباره توضیح داده و قاضی هم پرونده رو ارجاع داده به پاسگاه محل تا تحقیقات در این مورد انجام بشه
از دفتر وکیل چه خبر؟
عصر امیر با «ک»رفت پیش وکیل امیر و بحث کردن. وکیل گفته که شما میتونین حکم قبلی که در مورد عدم تمکینه ببرین پیشه قاضی دادگاه خانواده یعنی پرونده اصلی تا او قاضی این پرونده رو مختومه اعلام کنه و قال قضیه کنده بشه. یعنی یه ضربه دیگه به نرگس
از اوضاع محله چه خبر؟
از صبح نرگس به طور عجیبی تو خونه مونده بود و بیرون نرفته بود ولی بعد از 2 روز بالاخره امروز ساعت3 از خونه رفت بیرون. این یعنی حالش بهتر شده. در ضمن عصر امیر بعد ار بازگشت از پیش امیر یه سر به خونشون زده و دیده که بچه هاش تنهاین
[6:28 PM] @ Posted by: Amir's friend
برای روز دوم نرگس تو خونه افتاده و به کلانتری گفته که:
چون شوهرم مچای دستم و گرفته و فشار داده حالا کل بدنم هم درد میکنه! متاسفانه اثری ازش نمونده تا به شما نشون بدم!
به قول حاج امیر: چیه ؟چیکار کنم؟ بذارم همونطور با چاقو منو بکشه؟
ضمنا درست یادم نیست ولی انگار واسه امیر چیزی حدود 2 هفته طول درمان بریده شده که این میتونه دیّه داشته باشه و از طرفی هم الان ماه صفره و دو برابر باید پرداخت کنه. و یه خبر تکراری این که؛ نفقه و چیز میز واسه امیر بریده نشده که بزودی جواب شکایت رو مینویسم.
نرگس رفته شکایت کرده که چرا این شوهرم تکلیف منو روشن نمیکنه؟! یکی دیگه از این شکایتای الکی که با سه صوت جواب منفی به نفع امیر بریده میشه. همونطور که امیر داره میگه: تکلیفش روشنه، مادر بچه هامه در نتیجه میخوام بالا سر بچه هام بمونه و اگر هم ناراحته، خودش بره و تقاضای طلاق کنه! پشت گوشش رو دیده مهریه دیده ، بشینه تا موهاش رنگ دندوناش بشه.
فردا هم قراره امیر یه سری به وکیلش بزنه.
[10:13 AM] @ Posted by: Amir's friend
اول فروردين هشتاد و سه:
امروز پاي همه ي خانواده به درگيري امير و نرگس به صورت علني کشيده شد. باحضور غير منتظره ي نرگس به خونه ي مادربزرگه جنجالي به پا شد که هم به ياد موندني، هم تاثر انگيز و هم مضحک بود. گريه کرديم، خنديدم، فحش داديم، مسخره کرديم ، هو کرديم، فرياد زديم و خيلي عصباني شديم. هر چند که معتقدم اين بحثها براي واکندن سنگها و تصفيه حسابها لازم بود اما اعصاب زيادي هم خورد کرد، چه چهره هايي که بر افروخته شد و چه قلبهايي که به جوش و تپش افتاد. تا جايي که حوصله ام اجازه بده، ماجرا رو تعريف مي کنم:
نرگس با بچه هاش پا شده و اومده بود خونه مادر بزرگ، موقع اومدنش من و «ح» و «م» رفته بوديم بيرون براي همين موقع برگشتن که ماشين رو دم خونه ديديم خيلي تعجب کرديم و از هم مي پرسيديم که چطوري اونو توي خونه راه دادن؟ همه بودن غير از دايي «ح». موقع نهار هم اومده بود، نهار هر طور بود صرف شد. موقع جمع کردن سفره فضاي خيلي بدي بود. پا شد که کمک کنه. هيچ کس نمي خواست حتي ببيندش چه برسه صحبت کردن و همکاريشو توي جمع کردن سفره خواستن. اولين کسي هم که به ش تيکه انداخت «و» بود که در آشپزخونه رو بست وگفت "خيلي ممنون"، بعد از اون هم خاله مهين از پشت در به ش گفت "کسي به کمک تو احتياج نداره." به اينجا که رسيد «م» دختر بزرگ نرگس که گوشه اي کنار امير نشسته بود شروع کرد به گريه، همين مساله فضا رو خيلي خراب کرد. سفره که جمع شد، امير نبود و بحث بين نرگس و «و» هم بالا گرفته بود. اينجا بود که نرگس رفت گوشه اي نشست و گفت امير آقا کو؟ آرايش کرده و خونسرد بود، شلوغ شده بود و همه مي گفتند امير نيست پاشو برو بيرون، از طرفي وضع مضحکي هم بود. اين نشسته بود و نمي رفت و همه اعضاي خانواده قلمبه بارش مي کردن يکي مي گفت زن دايي ام توي اون اتاقه از لاي پنجره با دايي فرار کرده(«و» مي گفت)(مي خواستن به شوخي بگن امير زن گرفته!) يکي مي گفت شوهر تو که قائمشهره!(برادر امير مي گفت)، بابا، دايي «ر»، خاله «م» هم بدون شوخي و البته عصباني به ش گفتند برو بيرون، اما اون فقط مي گفت امير آقا کجاست! در حاليکه امير از اولي که دخترش گريه کرده بود و ديده بود اوضاع متشنجه رفته بود و توي شلوغي کسي هم متوجه رفتنش نشده بود، همگي بعد از اينکه ديدن زنک منطق سرش نمي شه عصباني شدند، بابا اصلا فکر نمي کرد حرف اونوهم گوش نده، به همين خاطر خيلي داغ کرده بود. دايي «ر» هم همبنطور، براي همين بود که به 110 زنگ زدند. دايي «م» هم هرچي حرف نگفته داشت به ش گفت، مخصوصا اينو خيلي آروم و طبيعي در حاليکه جلوش نشسته بود به ش گفت: اگه مويي از سر کسي چه اينجا و از پيرزنها(مامان بزرگ و خاله «م» رو مي گفت) چه از کس ديگه اي(يعني امير) کم بشه نسل تو رو نيست و نابود ميکنم. از طرف ديگه کسي که خيلي وقت بود مي خواست کاري بکنه «م» بود، رفت بيرون و با پاشنه ي کفش خود زندايي محکم کوبيد به کاپوت!! صداي دزگير بلند شد، بعد هم قالپاقهاشو با «ح» و «و» کندن، خيلي وضع مضحکي بود، خاله «ن» و مامان و «م» هم کف و سوت مي زدند و زندايي رو که بست نشسته بود مسخره مي کردند، بابا و آقاي «ک» خيلي جدي بودند و از «و» و مامان مي خواستن که ساکت باشند و چيزي نگن واونها رو تهديد به کتک کاري مي کردن. «م»، دختر کوچيکتر نرگس و امير هم در تمام طول درگيري به مادرش چسبيده بود و مي گفت پاشو بريم هرکس هم که به مادرش نزديک مي شد فحش مي داد و جيغ مي زد. دايي «م» چند باري صحبت از نوار مکالمات کرد و گفت بيا برات بزارم تا بفهمي چه کردي، بعد هم دست «م» (دختر بزرگتر امير) رو گرفت و بردش توي يک اتاق ديگه و همه ي ماجراهاي نوارو براش تعريف کرد. جمعيت وقتي ديدن اين زنک از جاش تکون بخور نيست گفتن چندتا مرد باشن و بقيه برن بالا تا پليس بياد، بعد از متواري شدن جمعيت بود که رفتن سراغش ماشينش. من از مکالمات بي خبر بودم. وتوي راهرو ي طبقه بالا بودم، خرابکاري هاي ماشين رو هم مستقيما نديدم. اما ديدم که يک قالپاق پراوز کنان اومد توي گاراژ و محکم خورد به ماشين دايي و صداي بلندي کرد، از قرار «م» پرتابش کرده بود. همين صدا هم بالاخره زندايي رو ازجاش بلند کرده بود. اومد دم در و داشت مي رفت و ملت همچنان قلمبه بارش ميکردن «و» هم که بعد از شنيدن اين حرف از زندايي که از تو انتظار نداشتم خيلي عصباني و تحريک شده بود، با جيغ به ش فحش داد و گفت تو دايي منو بدبخت کردي و ادم نيستي و .. بقيه جمعيت هم موقع رفتن هو ش کردن و کف زن منهم دم در به ش گفتم خيلي ممنون که به ما اينقدر خوش گذروندي، ما همه مون تخليه شديم و هرکس هر حرف و فحشي به ت داشت گفت، جواب داد من که اصلا کاري نکردم و کاري نداشتم، به ش گفتم براي همين نيم ساعت نشسته بودي و از جات بلند نمي شدي؟، به هرحال خيلي ممنون که باعث شدي ما خودمون رو تخليه کنيم. اين آخرين حرفي بود که زده شد و بعد هم در بسته شد و رفت سوار ماشينش شد. پليس اومد و اول با اون صحبت کرد. بعد هم اومد در خونه و گفته بود دايي اينجاست؟ ما هم گفتيم نه و گفته بود نرگس رو مي فرسته بره. بعد از يک ساعتي هم امير اومد. رفته بود مسجد سر محل و تقريبا تمام ماجرا رو از دور ديده بود.
نتيجه اي که من بعد از تايپ اين متن گرفتم اينه که ما توي خانوادمون چقدر آدم داريم که اسم کوچيکشون با حرف «م» شروع مي شه!
[8:16 AM] @ Posted by: Amir's friend