Amir News

The facts of 19 year of his life

 


Friday, June 27, 2003

اول فروردين هشتاد و سه:
امروز پاي همه ي خانواده به درگيري امير و نرگس به صورت علني کشيده شد. باحضور غير منتظره ي نرگس به خونه ي مادربزرگه جنجالي به پا شد که هم به ياد موندني، هم تاثر انگيز و هم مضحک بود. گريه کرديم، خنديدم، فحش داديم، مسخره کرديم ، هو کرديم، فرياد زديم و خيلي عصباني شديم. هر چند که معتقدم اين بحثها براي واکندن سنگها و تصفيه حسابها لازم بود اما اعصاب زيادي هم خورد کرد، چه چهره هايي که بر افروخته شد و چه قلبهايي که به جوش و تپش افتاد. تا جايي که حوصله ام اجازه بده، ماجرا رو تعريف مي کنم:
نرگس با بچه هاش پا شده و اومده بود خونه مادر بزرگ، موقع اومدنش من و «ح» و «م» رفته بوديم بيرون براي همين موقع برگشتن که ماشين رو دم خونه ديديم خيلي تعجب کرديم و از هم مي پرسيديم که چطوري اونو توي خونه راه دادن؟ همه بودن غير از دايي «ح». موقع نهار هم اومده بود، نهار هر طور بود صرف شد. موقع جمع کردن سفره فضاي خيلي بدي بود. پا شد که کمک کنه. هيچ کس نمي خواست حتي ببيندش چه برسه صحبت کردن و همکاريشو توي جمع کردن سفره خواستن. اولين کسي هم که به ش تيکه انداخت «و» بود که در آشپزخونه رو بست وگفت "خيلي ممنون"، بعد از اون هم خاله مهين از پشت در به ش گفت "کسي به کمک تو احتياج نداره." به اينجا که رسيد «م» دختر بزرگ نرگس که گوشه اي کنار امير نشسته بود شروع کرد به گريه، همين مساله فضا رو خيلي خراب کرد. سفره که جمع شد، امير نبود و بحث بين نرگس و «و» هم بالا گرفته بود. اينجا بود که نرگس رفت گوشه اي نشست و گفت امير آقا کو؟ آرايش کرده و خونسرد بود، شلوغ شده بود و همه مي گفتند امير نيست پاشو برو بيرون، از طرفي وضع مضحکي هم بود. اين نشسته بود و نمي رفت و همه اعضاي خانواده قلمبه بارش مي کردن يکي مي گفت زن دايي ام توي اون اتاقه از لاي پنجره با دايي فرار کرده(«و» مي گفت)(مي خواستن به شوخي بگن امير زن گرفته!) يکي مي گفت شوهر تو که قائمشهره!(برادر امير مي گفت)، بابا، دايي «ر»، خاله «م» هم بدون شوخي و البته عصباني به ش گفتند برو بيرون، اما اون فقط مي گفت امير آقا کجاست! در حاليکه امير از اولي که دخترش گريه کرده بود و ديده بود اوضاع متشنجه رفته بود و توي شلوغي کسي هم متوجه رفتنش نشده بود، همگي بعد از اينکه ديدن زنک منطق سرش نمي شه عصباني شدند، بابا اصلا فکر نمي کرد حرف اونوهم گوش نده، به همين خاطر خيلي داغ کرده بود. دايي «ر» هم همبنطور، براي همين بود که به 110 زنگ زدند. دايي «م» هم هرچي حرف نگفته داشت به ش گفت، مخصوصا اينو خيلي آروم و طبيعي در حاليکه جلوش نشسته بود به ش گفت: اگه مويي از سر کسي چه اينجا و از پيرزنها(مامان بزرگ و خاله «م» رو مي گفت) چه از کس ديگه اي(يعني امير) کم بشه نسل تو رو نيست و نابود ميکنم. از طرف ديگه کسي که خيلي وقت بود مي خواست کاري بکنه «م» بود، رفت بيرون و با پاشنه ي کفش خود زندايي محکم کوبيد به کاپوت!! صداي دزگير بلند شد، بعد هم قالپاقهاشو با «ح» و «و» کندن، خيلي وضع مضحکي بود، خاله «ن» و مامان و «م» هم کف و سوت مي زدند و زندايي رو که بست نشسته بود مسخره مي کردند، بابا و آقاي «ک» خيلي جدي بودند و از «و» و مامان مي خواستن که ساکت باشند و چيزي نگن واونها رو تهديد به کتک کاري مي کردن. «م»، دختر کوچيکتر نرگس و امير هم در تمام طول درگيري به مادرش چسبيده بود و مي گفت پاشو بريم هرکس هم که به مادرش نزديک مي شد فحش مي داد و جيغ مي زد. دايي «م» چند باري صحبت از نوار مکالمات کرد و گفت بيا برات بزارم تا بفهمي چه کردي، بعد هم دست «م» (دختر بزرگتر امير) رو گرفت و بردش توي يک اتاق ديگه و همه ي ماجراهاي نوارو براش تعريف کرد. جمعيت وقتي ديدن اين زنک از جاش تکون بخور نيست گفتن چندتا مرد باشن و بقيه برن بالا تا پليس بياد، بعد از متواري شدن جمعيت بود که رفتن سراغش ماشينش. من از مکالمات بي خبر بودم. وتوي راهرو ي طبقه بالا بودم، خرابکاري هاي ماشين رو هم مستقيما نديدم. اما ديدم که يک قالپاق پراوز کنان اومد توي گاراژ و محکم خورد به ماشين دايي و صداي بلندي کرد، از قرار «م» پرتابش کرده بود. همين صدا هم بالاخره زندايي رو ازجاش بلند کرده بود. اومد دم در و داشت مي رفت و ملت همچنان قلمبه بارش ميکردن «و» هم که بعد از شنيدن اين حرف از زندايي که از تو انتظار نداشتم خيلي عصباني و تحريک شده بود، با جيغ به ش فحش داد و گفت تو دايي منو بدبخت کردي و ادم نيستي و .. بقيه جمعيت هم موقع رفتن هو ش کردن و کف زن منهم دم در به ش گفتم خيلي ممنون که به ما اينقدر خوش گذروندي، ما همه مون تخليه شديم و هرکس هر حرف و فحشي به ت داشت گفت، جواب داد من که اصلا کاري نکردم و کاري نداشتم، به ش گفتم براي همين نيم ساعت نشسته بودي و از جات بلند نمي شدي؟، به هرحال خيلي ممنون که باعث شدي ما خودمون رو تخليه کنيم. اين آخرين حرفي بود که زده شد و بعد هم در بسته شد و رفت سوار ماشينش شد. پليس اومد و اول با اون صحبت کرد. بعد هم اومد در خونه و گفته بود دايي اينجاست؟ ما هم گفتيم نه و گفته بود نرگس رو مي فرسته بره. بعد از يک ساعتي هم امير اومد. رفته بود مسجد سر محل و تقريبا تمام ماجرا رو از دور ديده بود.

نتيجه اي که من بعد از تايپ اين متن گرفتم اينه که ما توي خانوادمون چقدر آدم داريم که اسم کوچيکشون با حرف «م» شروع مي شه!

[8:16 AM] @ Posted by: Amir's friend



اين وبلاگ به روايت ماجرای درگيری های خانوادگي بين امير و همسرش می پردازد و نويسندگان تنها هدفشان ثبت ماجراهاست و هيچ انگيزه ی شخصی و يا حقوقی را دنبال نمی کنند.در ضمن اين مطالب توسط نزديکان امير نوشته می شود برای همين امکان عدم صحت و تطبيق با حقيقت وجود دارد.

E-mail : amirnews83@yahoo.com
Send an Instant Message